دو قطره ی شور در حفره های لبخند "طبیعی"ام کز کرده اند.
گنجشک قفس استخوانی ام مرده. سنگین شده.
حافظه ی عمیقم تیر می کشد. سر باز می کند.
باز از تاریکی می ترسم.
" چقد کلمه بلدی !"
" ده بی سی چل. پنجا شص. هفتاد. هشتاد. نود. صد. تو گرگی!"
گریزهای ملتهب ذهنم. سرگیجه. افتادن. خزیدن. زوزه ی بی صدای تلخ از ته گلو.
" هوی!جیرجیرک با توام!"
جیرجیر می کنم.
له می شوم.
پ.ن. دیروز می خواستم یادداشت بلندی بنویسم. که "سلام. خوشبختم!"